خیلی کارت درسته:-*

خرید بک لینک

سلام

تقریباً اوایل دهه دوم دیماه امسال بود

تازه خواب رفته بودم که دیدم تختم داره به شدت تکون میخوره از سرما حوصله نداشتم ببینم چی هست

پا شدم همون جا نشستم دیدم تکون ها تموم شد اومدم بخوابم که آبجیم اومد در اطاق رو باز کرد گفت زلزله بود

در رو باز میزارم که اگر باز زلزله اومد بتونی فرار کنی

دقیقاً نیمه دی بود 15 ام سر شب تقریباً ساعت دور و بر 8.30 بود یه زلزله خفیف احساس شد 10 دقیقه نگذشته بود

که یه زلزله به بزرگی 4.3 ریشتر اومد و درو دیوار به صدا در اومد همه ریختن تو کوچه ها

با هر بدبختی بود راضی کردم خانواده محترم رو که تو ماشین حد اقل بخوابن تو کوچه خو جا نمیشد من گفتم خو من

بیدارم تو کوچه کنار ماشین

به درو دیوار نگاه میکردم فکر این که ممکنه هر لحظه یه زلزله بیاد و همه چی نابود بشه کل شهر به یه ویرانه تبدیل

بشه داشت دیوونم میکرد یه نگاه به بالا ماشین انداختم دیدم رشته های کابل برق دکل شهری اینا بالای ماشینه

یعنی اگر خدایی نکرده طوری بشه همه چی میره رو هوا رسما دیوونه شده بودم

بابا تو خونه تلویزیون ببینه منم پشت سرش اومم دیدم نه قضیه جدی هست

داره پتو میکشه رو خودش بخوابه گفتم بیا بیرون نخواب اینجا گفت تو که میترسی برو بیرون چیکار به من داری گفتم خو

وقتی زلزله بیاد کسی طوریش بشه منم میمونم یا همه با هم یا منم میمونم خلاصه رفتیم تو ماشین باز گفتم بریم یه

جایی دیگه اینجا نمیشه زیر کابل برق هستیم رفتیم یه دور تو شهر زدیم ولی کجا میشد رفت؟؟( وَلا یُمکِنُ الفرارُ مِن

 حُکومَتِک ) خلاصه باز برگشتیم  زلزله همچنان می اومد تا ساعت دو تقریباً راضی تو کوچه نگهشون داشتم ولی کم

 کم وا دادم و همه اومدیم تو خونه تا صبح به هر بدبختی بود سر شد

این کلیات ماجرا بود ولی حالا اصل مطلب

اون شب رو نمیتونم راحت توصیفش کنم که چه حالی داشتم درونم چی بود همش تو ذهنم زلزله بم تصور میشید

 نابودی فنا نیستی برا خودم و مردن نه برای این که همه چی نابود میشد کل شهر یه عالمه بی خانمان یه مشت آدم

 سرگردون یه ملت نابود میشد درد خودم نبود وقتی برا بقیه میگفتم میگفتن بهم مگه تو وکیل وصی مردمی؟ تو چی

 کار داری آخه ولی دست خودم نبود نمیتونستم چشمم رو ببندم و راحت باشم

مدتی بود از همه چیز ناراضی شاکی از زمین و زمان بودم به خاطر همه چی کلاً زیادی ناشکر ولی اون شب فهمیدم

همین نعمتی که دارم که برا از دست دادنش اینجوری شدم که برا نبودنشون داشتم دیوونه میشدم همین خیال راحت

همین خواب راحت هرچند با دلشوره های متفاوت بازم خیلیییی خوبه همین زندگی چقدر زیباست با همه زشتیاش

فهمیدم ، فهمیدم که یه وقتایی بد نیست خدا رو هم شکر کنیم برا چیزایی که داده و نداده برا چیزایی که داریم و

نداریم فهمیدم که همین زندگی با همین آدمهاکه خیلی وقتا ازشون متفر میشیم و خیلی وقتا عاشقشون زیباست

شاید زیبا نباشه اونجوری که من میگم ولی دوست داشتنی هست دوست داشتنی هست چون کسایی توشن که

دوسشون داریم و شاید کسایی که دوسشون نداریم شاید این دوتا کنار هم زیبا باشن و هزاران شاید و حکمت

دیگه ای که خدا داره و من و شما بی اطلاع هستیم ولی قشنگی  کنار زشتی نمود پیدا میکنه آرامش در کنار وحشت

عشق در کنار نفرت و خیلی چیزایی دیگه

و فهمیدم اونی که اون بالاست و داره خدایی میکنه همین جوری خدا نشده خیلی کارش درسته که خداست

دل نوشت: خدایا من دستم بهت نمیرسه بغلم میکنی؟؟

پ .ن: ببخشید دیر اومدم تا 15 ام امتحان داشتم حالا کم کم به همه سر میزنم شلوغ نکنین نوبت همتون میشه

شکلات تلخ...

ما را در سایت شکلات تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: p30downloadi بازدید: 162 تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت: 15:38

صفحه بندی