قرار ما این نبود ، البته بهترش اینه که قراره من این نبود ، قراری که من با خودم گذاشته بودم ، مثه همه ی گفتگوهای درونی همه ماها ، من نمی خواستم یه آدم تکراری باشم ! هیچکی نمی خواد ولی گاهی اوقات منافع تکرار شدن "یک مسیر مشخص" این میل به عدم تکراری بودن رو به زوال می کشونه .
باتلاق زیبا ؛
آرمان شهری که من از دانشگاه درست کرده بودم خیلی زود از هم پاشید ، شاید همون اواخر ترم یک . مسئله ی مهمی در کار نبود ، کلیشه ها ثابت بودند و آدم ها تغییر می کردند :
بازی و ریاضی ، سخت کردن عمدی صورت یک سوال برای کسب لذت کاذب از دست و پنچه نرم کردن با اون ، غرق در تئوریات ، بسط تیلور! ، مسئله نمره ، امتحان و آخرش هیچی که هیچی ...
این دقیقا یک مسیر تکراری است ، نه جذاب است و بدردبخور ولی مسیری که البته حاشیه "امنیت" خوبی دارد . حاشیه امنیت مالی ، روانی ، اجتماعی و ... کافی است که خیلی زود تبدیل شود به مسیر دلخواه خیلی از افراد. " چند نسل هست که دیگه افراد به کارایی(شغل) که انجام می دهند علاقه ندارند و تنها به این خاطر روز و شب کار می کنند که چیزایی بخرند که بدردشان نمی خورد."(1)
آیا تا 20 سال کسب علم مزخرف برای یک احمق کافی نیست ؟ الان من چی دارم ؟ " من " اصلاً تعریف میشه برای شخص من ؟ لاابالی گری تا کی ؟
هر راه بدیلی می تواند جایگزین این مسیر خوب! لوس شود ، چه راهی البته جای بحث فراوان دارد ...
پ.ن1:انتقاد مدرنیته ، مارکوزه و یه دیالوگ از فیلم fight club
شکلات تلخ...
ما را در سایت شکلات تلخ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: p30downloadi
بازدید: 134
تاريخ: سه
شنبه
24 مرداد
1391 ساعت: 23:28